اغلب منتقدان فرهنگي غرب، اين دو را چيزي جداگانه و بي‌ارتباط با يكديگر مي‌دانستند. ادوارد سعيد در اين كتاب به صورت گسترده اين نظر را بررسي كرده و مردود دانسته و سعي در نشان دادن ارتباط عام و فراگير امپرياليسم و فرهنگ دارد. اين كتاب در مجموع از يك پيشگفتار به همراه چهار بخش تشكيل شده است. واز آنجا كه ما در موضع معرفي اين اثر هستيم، تاكيد بر بخش پيشگفتار، مي‌تواند تصويري مناسب از مؤلف و كتاب ارائه نمايد. او توضيح مي دهد كه جوهره اصلي اين كتاب، حاصل سخنراني‌هايي است كه در سال 6-1985 در دانشگاه‌هاي امريكا، كانادا و انگلستان ايراد كرده است و در آن سعي شده است مباحث كتاب شرقشناسي با عرضة الگويي كاملتري از روابط ميان كلان شهرهاي غرب (Metropolitan west) مدرن و سرزمين‌هاي ماوراي بحار آن، وسعت بيشتري مي‌بخشد. او تاكيد مي‌كنددر هر دو كتاب شرقي‌شناسي و فرهنگ و امپرياليسم، تاكيد بر فرهنگ است ولي در اين كتاب تاكيد بيشتر بر “الگوي جهاني فرهنگ امپراتوري و تجربه‌ورزي مقاومتي تاريخي در مقابل امپراتوري” است. او به طور كلي فرهنگ را به دو طريق تبيين و تعريف مي‌نمايد:“در درجه اول، فرهنگ عبارت است از تمام آزموده‌هايي از قبيل هنرهاي توصيفي، ارتباطي، نمايشي كه نوعي رابطه خود به خودي با قلمروهايي اقتصادي، اجتماعي و سياسي دارد و تمام آنها اغلب در شكلي زيبايي شناختي ظاهر شده كه يكي از هدف‌هاي اصلي آنها ايجاد لذت است و بر اين مقوله، رشته‌هاي تخصصي همچون قوم‌نگاري، تاريخ‌نگاري، زبان و شناسي وجامعه‌شناسي اضافه مي‌شود.در درجه دوم و اغلب هم توصيف ناشدني، فرهنگ عبارت از مفهومي شامل عنصر پالايش يافته و تزكيه كننده‌اي است كه هر جامعه‌اي از بهترين ذخاير خود فراهم ساخته است. در اين قسم دوم، به مرور زمان فرهنگ مي‌تواند با وابستگي به دولت و ملت جنبه تهاجمي به خود گيرد و “ما” را از “آنها” جدا كند، امري كه اغلب با نوعي ترس ازبيگانه توأم مي‌شود. فرهنگ در اين معنا، منشأ هويت و شايد هم بيشتر جنبه مبارزه بر سر هويت دارد كه نمونه‌هاي اخير آن را در “بازگشت‌ها” به فرهنگ مشاهده مي‌كنيم. ادوارد سعيد در طول اين كتاب ودر جهت نشان دادن عمق تأثيرات فرهنگي مورد نظر خود، به رمان‌هاي مختلفي ارجاع مي‌دهد و دليل آن را، صرف تمام عمر حرفه‌اي خود را در آموزش ادبيات ميداند. آنها را آشكارا جزئي از فرايند يك امپراطوري دانسته و معتقد است با بررسي اين رمان‌ها، فهم و قرائت ما از آنها تكميل‌تر خواهد شد. از مثال‌هاي مختلفي كه اودر اينجا مي‌زند مي‌توان به رمان كنراد اشاره كرد كه همان غرور امپرياليستي را القا مي‌كند و مي‌خواهد بگويد: ما غربي‌ها تعيين مي‌كنيم كدام مردم بومي خوب و كدام بدند، زيرا وجود همه ملت‌ها بستگي به شناخت ما از آنها دارد. ما آنها را پديد آورده‌ايم، ما به اينها آموخته‌ايم كه فكر كنند، سخن بگويند و وقتي هم دست به طغيان مي‌زند تازه نظر ما را ثابت مي‌كنند كه اينها كودكان ساده لوحي هستند كه توسط بعضي از اربابان غربي گول خورده‌اند”. او اصرار كرد كه “نويسندگان پيش از هر چيز متعلق به تاريخ جامعه خود هستند و با معيارهاي متفاوتي از تجربه‌هاي و پيشينة تاريخي، جامعه آنها را ساخته و در حال ساختن وشكل دادن آنها است.” او در اين كتاب از ميان همه دولت‌هاي امپراطوري و امپرياليستي در اين چند قرن اخير به فرانسه، انگليس و امريكا توجه مي‌كند. زيرا آنها را امپراطوري‌هاي مي‌داند كه داراي انسجام يگانه و خاصي و مركزيتي فرهنگي هستند و در سرزمين‌هاي ماوراي بحار و با فاصله‌هاي دور از خود، به فرهنگ‌سازي پرداخته و در واقع “فرافكني” نموده‌اند. علاقه شخصي خود به اين سه كشور را نيز، در آن مي‌داند كه در قلمرو آنها متولد شده، پرورش يافته وزندگي كرده است. او اميدوار است كه ”تاريخ فرهنگ امپراطوري در چارچوب فرهنگ بازتاب يابد و به هدف روشنگرانه و شايد باز دارنده منتهي شود”. او اين كتاب را كتاب “تبعيد” مي‌نامد زيرا خود را عربي مي‌داند كه با تحصيلات غربي، هميشه متعلق به دو دنيا مي‌داند. بخش نخست كتاب، در 5 قسمت بحث “قلمروهاي متداخل تاريخ‌‌هاي درهم تنيده” را مطرح مي‌كند. در قسمت اول، با عنوان “ امپراطوري، جغرافيا و فرهنگ” ابتدا به تبيين مفهوم امپرياليسم مي‌پردازد و آن را عبارت از عمل، نظر ايستارهاي يك مركز بزرگشهري مسلط و غالب كه درباره سرزمين‌هاي دور دست تصميم مي‌گيرد. او استتمار را كه از نتايج و تبعات امپرياليسم است: تمهيد و تدارك اسكان مردمي بيگانه – مهاجر- در سرزمين دور دست ميداند. عبارت مايكل دويل را نيز نقل مي‌ كند كه: “امپرطوري يك ارتباط است، رسمي يا غير رسمي كه يك كشور حاكميت سياسي جامعه ديگر را تحت كنترل خود در مي‌آورد. به زبان ساده، امپرياليسم فرايند خط‌مشي ايجاد و يا نگاهداري يك امپراطوري است”. در قسمت دوم با عنوان“ صورت‌هاي گذشته، “سره و ناسره”، با تاكيد بر اين كه در هر فرهنگ ملي تعريف شده‌اي، تمايلي براي حاكميت، تحت نفوذ در آوردن و غلبه وجود دارد و در اين مورد فرهنگ‌هاي فرانسوي، هندي و ژاپني يكسان است، تاكيد مي‌كند: همچنان كه قرن بيستم به پايان خود نزديك مي‌شود، آگاهي انباشته و متمركزي تقريباً دربارة خطوط جداكننده ميان فرهنگ‌ها، تقسيمات و تفاوت‌هاي آنها وجود دارد كه در عين نشان دادن تمايز ميان آنها، مشاهده مي‌كنيم فرهنگ هنگامي كه در كنار جذب و مشاركت‌اند، داراي ساختاري بيشتر انساني و در هنگام تحقير ديگران از نيك‌انديشي كمتري برخوردارند. در ادامه باتوجه به عنوان بخش، اشاره مي‌كند ممكن است امروزه در انگلستان مردماني باشند كه از تجربه هندوستان كشورشان، متأسف و عده‌اي ديگر به عنوان خاطرات خوش به آن نگاه كنند. او معتقد است نوسان موجود، در زمان‌هاي كه روابط اقوام و نژاد دچار گرفتاري مي‌شود، بيشتر بروز مي‌كند نظير حكم‌ اعدام سلمان رشدي توسط امام خميني. قسمت سوم، “دو ديدگاه‌ در قلب تاريكي” است. او با اشاره به دو ديدگاه‌اي كه در زمينه‌ عقب‌ماندگي امروز آسيا، امريكاي لاتين و افريقا وجود دارد كه يكي آن را حاصل خود ـ كرده‌‌ها و صدمه‌زدن‌هاي اين مناطق مي‌داند نظير نايپل و ديگري آن را حاصل استعمار وامپرياليسم مي‌داند، خاطرنشان مي‌سازد آنچه در صحنه عمل مي‌بينيم اين است كه در اواخر قرن بيستم، چرخه امپراطوري به ترتيبي خود را تكراري مي‌كند . قسمت چهارم“تجربه‌هاي متفاوت” نام دارد. او با انتقاد از روشنفكراني كه براي انحصارهاي اجتماعي، ساختارهاي تحليلي و توجيهي درست مي‌كند نظير اينكه تنها زنان فمنيسم را مي‌فهمند، آن را باعث قطبي شدن نظريه‌ها مي‌داند، و عوام‌فريبي و جهل را رايج مي‌نمايد. وي اين تفسير را از مفهوم “ تجربيات متفاوت” حل كردن مزورانه مشكلات اعتقادي وايدئولوژيك مي‌داند. او همچنين متعقد است گفتمان و سنت‌هاي مسلط در زمينه‌هاي علمي، اجتماعي و تحقيقات فرهنگي، به صورت انحصاري از زمينه‌هاي انحصاري منابع غربي حاصل شده است. قسمت آخر اين بخش، “امپراطوري از ديدگاه تفسير عرفي” نام دارد. وي مطرح مي‌كند تا سال‌هاي هفتاد قرن بيستم، سنت اصلي پژوهش ادبيات تطبيقي در اروپا و ايالات متحده به شدت در سيطره شيوة تحقيق دانشگاهي قرار داشت و به صورت انتقادي نبود و در كتاب “ شرقشناسي” خود نيز از اين مسأله انتقاد كرده، كه تا آن زمان، اروپامداري در نهايت افراط بود و گويي ديگر ادبيات ها و جوامع يا در وضعيت مادون هستند يا ارزشي فرا واقعي و فرامادي دارند و در هر دو ، نتيجه تطبيق گرائي و نقد وجود نداشت و اگر آثار دانشگاهي با اين موضوع وجود داشت با اين پنداره بود كه اروپا و امريكا، مجموعاً، مركز جهان بوده‌اند. او تاكيد مي‌كند كه از آنجا كه امپرياليسم به عنوان يك تجربه مسأله‌اي گسترده و در عين حال سرشار از جزئيات با ابعاد فرهنگي تعيين كننده است، پس، مي‌بايست از جغرافياي متداخل تاريخ‌‌هاي مشترك در هم تنيدة مردان، زنان، سفيد پوست‌ها، غيرسفيد پوست‌ گذشته و به همان اندازه‌ حال و آينده با هم سخن گوييم؛ و اين مناطق و تاريخ‌ها تنها از منظر و مرأي كلي يك تاريخ عرفي و سكولار انساني قابل رويت است. بخش دوم، به بحث“وحدت ديدگاه‌ها” در قالب 8 قسمت، اختصاص پيدا كرده است. قسمت اول، “داستان و فضاي اجتماعي” نام دارد. با اشاره به رمان‌هاي متعدد، بيان مي‌كند كه آثار ادبي، به ويژه آنها كه بيان نامه امپراطوري است به طور ذاتي داراي وجوهي آشفته، سنگين، پرتلاطم و به شدت متراكم و برپا دارندة زمينه‌هاي سياسي در داستانند، البته داستان‌هاي نظير “قلب تاريكي” از اين نظر ضعيف نيستند و از و اقعيات بيشتر برخوردارند. او معتقد است اكثر رمان‌ها، بازتاب منفي از تهاجم امپرياليسم در اجتماع ارائه نمي‌دهند بلكه به نوعي به صدور ارزش‌هاي مورد نظر امپرياليسم كمك مي‌كنند. اغلب داستانها به اين مسأله كمك مي‌كند كه غرب را توانا، جسور و صاحب اعتماد در بهره‌مند شدن از تجربه و رسالت امپراطوري خود نشان دهد. سعيد قسمت بعدي اين بخش را به بررسي اثر جين آستين و ارتباط آن با امپراطوري پرداخته است. او معتقد است با مطالعه دقيق اين اثر، متوجه مي‌شويم كه چگونه نگره‌ها دربارة نژادها و سرزمين‌هاي تحت سلطه هم توسط مجريان سياست خارجي، دم و دستگاه اداري استعماري و طراحان نظامي و هم توسط خود خوانندگان رمان كه خود را در نكته‌يابي‌هاي دقيق ارزيابي اخلاقي، تعادل ادبي و زرق و برق دلپذير سبك‌ها، پروريده‌اند، سامان داده مي‌شود. او با اشاره به مضمون رمان، كه تناقض جدي با اصل “ظالمانه بودن بردگي” دارد، تاكيد مي كند كه نبايد از ادبيات افرادي نظير آستين انتظار داشت كه مثل طرفداران نابودي برده‌داري سخن گويند، آنها در توجيه امپراطوري سخن مي‌دانند. البته وي با اشاره به جنبه‌هاي ديگراين اثر تاكيد مي‌كند:“ اين رمان، يك اثر غني ادبي است كه خصلت پچيده‌اي زيباشناسانه‌‌ي آن و عجين بودن آن با تاريخ سلطه‌ي انگليس بركارائيب و مسائل جغرافياي كه به همراه مي‌آورد، مطالعه‌ي با حوصله و توأم با تأمل آن را واجب مي‌سازد.” قسمت سوم “ يكپارچگي امپراطوري” نام دارد. او در اين بخش به يادآوري اعمال امپرياليستي فرانسه، انگلستان و امريكا نتيجه مي‌گيرد كه بين آنها شباهتي وجود ندارد. او به طور مثال تاكيد مي‌كند كه در فرهنگ فرانسه به سادگي مي‌توان به نتايج اشتباه‌آميزي اشاره كرد و بر اين اساس، سلسه‌هاي از تضاد با فرهنگ انگلستان را فهرست‌بندي نمود. قسمت چهارم اين بخش با عنوان “ امپراطوري در عمل: آيداي‌وردي” مي‌باشد. معتقد است اين اثر نمايشي بصري، موسيقايي و تئاتري كه نكات بسيار مهمي با خود دارد و در فرهنگ اروپايي نيز از آن گونه آثاري است كه شرق را به صورتي مكاني اساساً پرجاذبه و شگفت، دور دست و كهن كه اروپاييان مي‌توانند ثابليت‌ها و ورزيدگي معيني را درآن به نمايش گذارند، نشان مي‌دهد. قسمت پنجم “ نشاط امپراطوري”نام دارد. در اين بخش او بيشتر به بررسي رمان “كيم” اثر “روديارد كيپلينگ” مي‌پردازد. او معتقد است او در اين اثر تنها از ديدگاه مسلط يك مرد سفيدپوست سخن نمي‌گويد، بلكه از جانب يك نظام عظيم استعماري حرف مي‌زند كه اقتصاد، عملكرد و تاريخ آن اعتباري در حد يك واقعيت طبيعي پيدا كرده است. كيپلينگ امپراطوري را اساسا بي رقيب مي داند كه كرة خاك را كنترل و از سوي ديگر، سرزمين‌هاي سيار گوناگون و نژادهاي مختلف كه همگي حقير، وابسته و تابع‌ او هستند. قسمت ششم “ مهار بومي” است. نظير برخي بخش‌هاي ديگر اين اثر، عنوان با مضمون هم‌خواني ندارد. در اين بخش نيز با نقل قول‌هاي از رمان‌هاي مختلف تاكيد مي‌كند كه در اوج شكوفايي امپرياليسم در ابتدا قرن بيستم، ما نوعي ارتباط بحراني كه از يك سو ميان تاريخ سازي مدون نوشته‌هاي استدلالي در اروپا كه در آن مسلم فرض شده است كه جهان مور مداقه عيني فراميلتي را مشاهده مي‌كنيم و از سوي ديگر جهان گسترده استعمارزاده‌اي به صورت قرباني در مقابل، قرار دارد. قسمت هفتم “آلبركامو و رويدادهاي امپراطوري فرانسه” نام دارد. آثار كامو و نوشته‌هاي پچيده و هستي‌شناسانه‌اي است كه آن سوي مطالبات جغرافيايي الجزاير قرار دارد. او نوشته‌هاي كامو را مضحك و غيرعادي؛ نظير صحبت وزير فرانسوي كه معتقد بود زبان عربي در الجزاير، زبان بيگانه است، مي داند. در مبحث آخر اين بخش با عنوان “ يادداشتي بر مدرنيسم” تأكيد مي‌كند كه جابجايي‌ها و به هم ريختگي‌هاي فرهنگ مدرنيسم و نفوذ عجيب و همه جاگير آن، بستگي به دو عامل آشوبنده پي‌آمدهاي امپرياليسم دارد: بومي مبارزه و ساير امپراطوري. بخش سوم به عنوان “پايداري و رويارويي” در 5 قسمت ارائه شده است. در قسمت اول، بحثي با نام “دو طرف، وجود دارد”، مطرح است. وي سعي دارد با طرح نظر “برابرنهاد” كه در آن شخص مي‌تواند هم فرهنگ و هم امپرياليسم را ترسيم كرده و از آن ديدگاه‌ مي‌تواند گفتگوي تاريخي بين اين دو مشاهده كند. وي ضمن اذغان به وجود دو طرف در عرصه فرهنگ تاكيد مي‌كند، نتيجه نهايي تبادل فرهنگي ميان طرفيني كه به عدم تساوي آگاهي دارند، تحميل تحقير و رنج بر مردم است. او معتعقد است غربي‌ها در اين اواخر متوجه وجود طرف جدي در مقابل خود شده است. موج گسترده‌ ضد استعمار و در نهايت فعاليت‌ها و انديشه‌ها و تجديد نظرهاي فكري بناي عظيم امپراطوري غرب را فرا گرفت و با استفاده از استعاره گرامشي، اين امپراطوري در محاصره دوجانبه‌اي واقع شد. براي اولين بار غربي‌ها الزام داشتند كه نه بسادگي به عنوان حكمروا، بلكه به عنوان يك نماينده فرهنگي و حتي متهم به جنايات به حرف‌هاي مقابل گوش كنند؛ طرفي كه به قول فانون “ همچون غولي عظيم كه هدفش حل مسايلي باشد كه اروپا بدان پاسخ نداده است، در برابر غرب ايستاده است”. قسمت بعدي به “دور نمايه‌هاي فرهنگ مقاومت” اختصاص يافته است. سه موضوع اصلي در مقاومت استعمارزاديي فرهنگي مشاهده مي‌شود: تاريخ جامعه را مي‌بايست به صورت كامل منسجم و يكپارچه مشاهده كرد. ملت در بند را به خويش بازگرداند. دوم، انديشه‌اي كه مقاومت را جدا از عكس‌العملي در برابر امپرياليسم، آن را يكي از شقوق تجسم و درك تاريخ انساني مي‌داند. سوم، كنار كشيدن قابل ملاحظه‌اي از جدايي طلبي و ناسيوناليسم به سوي منظري بيشتر درهم تنيده از جامعه انساني و به طرف آزادي انسان. قمست سوم “ييتس و استعمار زاديي” است. وي به نقش ييتس ايرلندي در مقاومت‌هاي اين كشور و ساير مردمان در مقابل استعمار اشاره مي‌كند. او تاكيد مي‌كند درست است كه تصور او از آزادي كامل سياسي، ناتواني‌هايي دارد ولي در عين حال او به فرهنگ استعمارزاديي جهاني كار ي ارائه كرده است كارستان. بزرگترين قدرت او در شعر برج (1928) به اوج مي‌رسد كه چگونه مي‌توان خشونت گريز‌ناپذير مستعمراتي را با سياست مبارزات ناسيوناليستي در جريان آشتي داد. قسمت چهارم “ سفري به درون و ظهور تضاد” است. تجربه هاي ايرلند و ساير تاريخ‌هاي مستعمراتي نقاط ديگر در دنياي معاصر گواه يك پديده است: حركتي مارپيچي و راه‌برون‌يابي از سيطره اروپا غرب. در اين باره اثرگوها را مثال مي‌زند كه نه تنها اين تاريخنگاري را در هند، بلكه ديدگاه‌هاي آن را در خود اروپا، در پايگاه مركزي وامنيتي بزرگ‌تر آن، در مرجعيت اصلي‌اش تغيير دهد. طنز روزگار در اين است كه اين كار را يك بومي انجام مي‌دهد كه نه تنها بر منابع وشيوه‌ها تسلط دارد، بلكه بر مفاهيم انتزاعي مستقر در ذهن خود امپراياليسم‌ها هنگامي كه آنها را توليد مي‌كردند نيز تصور نبود. قسمت آخر “مشاركت؛ استقلال و آزادي” نام دارد. او در ابتدا در اين بخش به اعزام سفيران و روشنفكران از سوي كشورهاي پيرامون در ابتداي قرن بيستم را زمينه‌ساز، تبديل آنها به دشمنان جسور امپرياليسم مي‌نمايد. او به مجادله كلامي ميان سيدجمال وارنست رنان در 1883، اشاره و از آن به اولين تجربه واكنشي بومي ضد امپرياليستي را ياد كه با ادامه اين روند، در تاريخ فرهنگ سراسر پنج قاره، با همكاري بوميان از يك طرف و نمايندگان امپرياليسم از سوي ديگر، فصل بزرگي گشايش يافت تا اين كه پيرامون‌ها موفق به احراز هويت ملي خود شدند. اين هويت آشكارا درون دولت جاگرفته و توسط آن حمايت مي‌شود. در عين حال عمده شدن روز افزون نهضت زنان كه بر حكومت‌هاي اليگارشي، نظام (يا تك حزبي)فشار بيشتري وارد مي‌كنند. همچنين فرهنگ اعتراض رابطه غرب را با جهان غير غربي حفظ مي‌كند. آخرين بخش اين كتاب “ رهايي از سلطه در آينده” نام دارد. اين بخش، سه قسمت دارد. اولين قسمت “صعود امريكا: فضاي عمومي در جنگ” است. پيروزي ايالات متحده، پس از جنگ سرد، به عنوان تنها ابرقدرت‌ باقي مانده جهان، خطوط قدرت تازه‌اي را در ساختارجهاني طلب مي‌كند و در سال‌هاي 60 و70، اين خطوط شروع به پديدار شدن كردند. “جورج كنان” نويسنده‌اي است كه آثارش راهنماي انديشه رسمي در دوران جنگ سرد بود، معتقد است كه كشورش نگهبان تمدن غرب است. از نظر او چنين تصويري در جهان غير اروپايي مستلزم آن نيست كه امريكا در جهان غير اروپا، محبوب القلوب باشد. در طول سال‌ها، دولت ايالات متحده يك سياست فعال مداخله مستقيم در تهامي بخش‌هاي جهان داشته است حمايت از بي‌عدالتي‌ها اسرائيل، با ادعاي دفاع اسرائيل از منافع خود. اين دخالت‌ها، بعدي جهاني و بدعت آميز دارد، سلطه‌اي است با انديشه‌اي بسته. سياست خارجي نخبگان امريكايي تشابهي با سياست هاي امپرياليستي بريتانيا و فرانسه ندارد، اين سياست به انگيزه “ضربه” احتياج دارد. به دنبال يك سكوت تقريبي، تبليغات وسيع و لفاظي‌هاي بسيار راه انداخته و منابع فوق‌العاده مالي در منطقه هزينه مي‌كند. در كنار جنبه اقتصادي توسعه‌طلبي امريكا، انگاره‌هاي فرهنگي و ايدئولوژيك كه در جامعه خود امريكا تكرار مي شود، همراه است. آنچه در اين قرن امريكايي تفاوت دارد جهش بزرگي براي رسيدن به اقتدار فرهنگي با توجه به رشد بي‌سابقه ابزار انتشارات اطلاعات و نيز كنترل آن است.و در اينجااصطلاح “امپرياليسم فرهنگي” ژان‌لانگ، معناي شايسته خود را نشان مي‌دهد. او خود را به عنوان يك امريكايي و يك عرب كه در هر دو دنيا زندگي كرده است شيوه‌ها امريكا را مايه نگراني مي‌داند. در قسمت دوم اين بخش “رويارويي با جزم گرايي و آمريت”، او با مخالفت با انديشه چامسكي در پيروزي طلبي‌هاي سنت يهودي مسيحي، توطئه‌هاي ضد دمكراتيك، معتقد است اكنون فرهنگ‌هاي ديگر از طريق آسيب‌شناسي / درمان هرچه بيش‌و بيش‌تر نگريسته مي‌شود. معتقد است بايد تعصبات و نگرش‌هاي آمرانه را كنار گذاشت. امروز نمي‌توانيم درباره جهان غير غربي با جداكردن از تعبيه جهان و منفك از تحولات آن بحث نمائيم. از سوي ديگر، چالش‌هايي را جهان سوم پديدي آورد كه مي‌توان به قول اقبال احمد آن را “منطق جرأت” خواند. با دور انداختن اعتقادات سفتي، كشورهاي تازه به استقلال رسيده نسبيت‌گرائي وامكاناتي كه در تمام جوامع نظام‌هاي اعتقادي و تجربه ‌ورزي‌هاي فرهنگي به شمار مي‌روند، بازشنائي مي‌كند. قسمت سوم “جنبش‌ها و مهاجرت‌ها” مي‌باشد.او متعقد است هيچ كس امروزه به صورت خالص يك فرد نيست. برچسب‌هايي همچون هندي يا زن، مسلمان يا امريكايي تنها فصل عزيمت و نقطه شروعي است كه اگر در دنياي واقعيت يك لحظه تجربه شود به سرعت مي‌توان آن را به كناري گذاشت. امپرياليسم خود، آميزش فرهنگ‌ها و هويت‌ها را در سطح جهاني تحكيم مي‌بخشد. اما بدترين و متناقض‌ترين هديه او اين است كه اجازه مي‌دهد كه باور داشته باشند كه اساساً و منحصراً مي‌توانند سفيد يا سياه غربي يا شرقي باشند. نقد وبررسي به قول خود سعيد، فرهنگ امپرياليسم دنبالة شرقشناسي است بي‌آنكه استقلال خود را از دست داده باشند. “در شرقشناسي سخن از مقاومت در برابر امپرياليسم نبود، اما در كتاب و هم در عالم واقع و هم در جهان از استعمار و هم درون بزرگ شهرهاي غرب سخن از مقاومت است.” دو وطني بودن سعيد ـ به تعبير خودش ـ باعث شده است سعيد بعضا داراي آراي متناقضي باشد. البته، اين آراء منتاقض، سبب ابهام اساسي در شناخت نظريات اساسي او را فراهم نمي‌كند. باتوجه به اينكه پايه اصلي اين كتاب، حاصل سخنراني‌هاي مختلف او بوده است، انسجام مشخصي در آن وجود ندارد. به دليل اشكال فوق و يا شايد نوع ادبيات سعيد، تكرار مطالب در اين كتاب فوق‌العاده آزار دهنده است. با توجه به غلبه بررسي هنري آثار فرهنگي غرب، عناوين بعضاً تناسبي با مضمون خود ندارد. او باتوجه به آنكه بارها اعلام مي‌كند امپراطوري‌ها و عالم غرب يكپارچه ويكسان نيستند، غالباً در مباحث خود، به تفاوت‌هاي آنها اشاره نمي‌كند و آنها را به عنوان واحد همگن ياد مي‌نمايد. - دركنار نكات منفي فوق، مهم‌ترين نكته مثبت اين اثر، پايبندي به تفكر انتقادي‌اش بوده است كه در آن اصل را رعايت كرده است: اول، مانند همه روشنفكران كلاسيك به نقش روشنفكر اهميت بسيار داده است و مكاتب جديد را تنها به علت شجاعت فكري آنها و نه بي‌مسؤليتي‌اشان مورد بررسي قرار دهد. دوم، گفتمان شرق و غرب، يكي از محورهاي آثار اوست كه در اين مورد با ديدگاه انتقادي فوق، به اين كار ادامه داده است. سومين مسأله، او در اين كتاب، بار ديگر پايبندي به مسأله فلسطين و تلاش در احقاق حقوق آنان است.